به نام یگانه خالق هستی![]()
کیمیای عشق
ای خدای بزرگ،من چند ساعتی تو را عبادت می کردم و عبادت عجیبی بود!عبادتی که از تلافی غم با غمی دیگر به وجود آمده بود.
آنجا که دنیای تنهایی، با موجودی تنها برخورد می کرد، آنجا که من ، خداوند عشق لقب داشتم با فرشته ای بر خورد کردم که سراپای وجودش عشق بود...خدایا چه دنیایی خلق کرده ای!
چه آسمانهای بلند،چه گلهای رنگارنگ، چه دریاها، چه کوهها، چه صحراها، چه جنگلها، چه دلهای شکسته ای، چه روحهای پژمرده ای،چه دردهای کشنده ای، چه عشقها، چه
فداکاریها، و چه اشکها...
عجیب آن که بزرگی و عظمت انسان را، درد و غم و حرمان قرار دادی، جهان را بدون درد و ناله و حرمان نمی خواهی.
ما هم عشاق وجود توییم که دلسوخته و دست و پا شکسته به سویت می آییم.
تو ما را در آتش غم سوزاندی و خمیره خاکی ما را با کیمیای عشق، به روحی فوق زمین و آسمان ها مبدل کردی که جز تو نمی خواهد و جز تو نمی پرستد.

داستان
در بیمارستانی،دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقی اش روی تخت بخوابد.آنها ساعت ها با هم صحبت می کردند، از همسر،خانواده،خانه،سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقی اش توصیف می کرد. پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سر گرم بودند. درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاص بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد.همان طور که مرد کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد، هم اتاقی اش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد. تا این که روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت تمام انجام داد.مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب، با یک دیوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقی اش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است. پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا نا بینا بود!

چند نکته از بزرگان
چیزی ساده تر از بزرگی نیست آری ساده بودن همانا بزرگ بودن است.![]()
آن که خود را به امور کوچک سرگرم می کند چه بسا که توانایی کارهای بزرگ را ندارد.![]()
اگر طالب زندگی سالم و بالندگی رو می باشیم باید به حقیقت عشق بورزیم.![]()
جهان هر کس به اندازه وسعت فکر اوست.![]()
اگر زیبایی را آواز سر دهی، حتی در تنهایی بیابان، گوش شنوا خواهی داشت.![]()
به نام یگانه خالق هستی![]()
اندر دل من مها ، دل افروز تویی یاران هستند لیک دلسوز تویی
شادند جهانیان به نوروز و به عید عید من و نوروز من امروز تویی

فرا رسیدن عید باستانی نوروز را به همه دوستان عزیزم تبریک عرض می کنم وسالی خوب و خوش برای شما آرزومندم.