تبليغاتX
تقصیر دلم نیست تصویر تو زیباست

به نام حق

جهان در فصل شادی عیش بی حد می کند امشب

 

                        تماشای ظهور نور سرمد می کند امشب

 

محمد آمد و بوی بهشت آرزو آمد

 

                        محمد آمد و در باغ هستی رنگ و رو آمد

 

به خلق از خالق بخشنده احسان و کرم امد

 

                        بشیر هاشمی ابطحی خیر الامم آمد

 

به چشم معرفت بنگر نبوت را ، ولایت را

 

                        فروغ حق پرستی را ، تجلای هدایت را

 

به مهر صادق آل محمد چشم جان روشن

 

                       مدینه شد ز روی دلفروز حضرتش گلشن

محمد


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 10:33 توسط ::یلدا::


به نام حق

سال 1332

دختر خانواده همراه با مادرش كنار حوض روي تخت چوبي نشسته اند و يك ظرف
هندوانه قرمز جلوي شان است. دختر خانواده براي دختر همسايه تعريف مي كند: آره
زري جون، داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغرمردني به من متلك گفته همچين
زدش كه به سوسك مي گفت خرس قطبي. تازه خود داداشم هم گفته مي خواد برام يه
شوهر خوب پيدا كنه.
مادر دختر مي گويد: خدا سايهء مرد را از سر هيچ خونه اي ورنداره!

سال 1342
پدر خانواده با عصبانيت وارد اتاق مي شود و پس از آنكه كمي جَنَم رو كرد و
چهار تا كاسه كوزه را زد شكست، فرياد مي زند: دخترهء چشم سفيد حالا واسهء من
دانشگاه قبول ميشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمي گويند آقا رضا غيرتِ تو
شكر؟ هيچي ديگه ولش كن فردا مي خواهد شلوار مدل برمودايي و مانتوي بدن نما
بپوشد و نوبل صلح هم بگيره... زن اگر اجنبي ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چي مي
گويند؟
مادر خانواده با لحن التماس آميز مي گويد: مرد، حالا چرا شلوغش مي كني؟ نوبل
و برمودا چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همين... اين قدر سخت نگير...
بالاخره با اصرارهاي مادر، پدر قبول مي كند دخترش به دانشگاه برود. وقتي پدر
قانع شده سيگارش را روشن مي كند و مادر مي گويد: مرد، خدا سايهء تو را از سر
ما كم نكند!

سال 1352
فريادِ مردِ خانواده تمام كوچه را پر مي كند: چي؟! مي خواهد برود سرِ كار؟!
يعني من اين قدر بي غيرت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بيآره تو خونه؟ پس من
اينجا هويجم؟ مگر اين كه بابت اين بي آبرويي از روي نعش من رد شويد...
كسي از روي نعش مرد خانواده رد نمي شود ولي دختر خانواده هم چند ماه بعد با
وجود غرغرهاي پدرش بالاخره سر كار مي رود. صداي مادر خانواده به گوش مي رسد:
مرد، خدا تو را براي ما حفظ كند!

سال 1382
مرد خانواده: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روز اولي كه آمدي خواستگاريم، گفتم دلم
نمي خواهد زنم از اين مانتوها بپوشد و آرايش كند، گفتي دورهء اين اٌمٌل بازي
ها گذشته، ما هم گفتيم چشم! بعد گفتي اگر خانه خريدي به جاي مهريه خانه را به
نامم كن، گفتم چشم! آن اول حق طلاق را هم از ما گرفتي، حالا هم مي گويي
بنشينم توي خانه بچه داري كنم؟


زن: عزيزم مگه چه اشكالي داره؟ مگه تو ماهي چقدر حقوق مي گيري؟ تمام حقوقت هم
بابت كرايه تاكسي، خرج ناهار خودت و مهد كودك بچه و جريمهء ماشينت مي رود.
حالا اگر بنشيني توي خانه و از بچه نگه داري كني هم خرجمان كم مي شود هم بچه
مان وقتي بزرگ شد از كمبود محبتِ پدر و مادر رنج نمي برد... آفرين عزيزم ...
خدا سايه ات را (فعلا) سر ما نگه دارد...

سال 1482
زن خانواده: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودي. مثلا توي دوستانت به روشن فكري
معروفي. آخه چه اشكالي دارد؟ اين همه سال ما زن ها بچه دار شديم حالا به كمك
علم چند وقتي هم شما مردها از اين كارها بكنيد. اصلا مگر نمي گفتي جد بزرگت
هميشه مي گفته: چه مردي بود كز زني كم بود؟
پس از مقداري بحث منطقي مرد بالاخره قبول مي كند و نه ماه بعد وقتي بچه بغل
وارد خانه مي شود زن با عشوه مي گويد: مرد ... يعني سايه تو تا كي بالاي سر
ماست؟

سال 1582
چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حاليكه سبزي پاك مي كنند آهسته مشغول تبادل
نظرند.
- آره... مي گويند هدف اين جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضايع شدهء مردهاست...
- حق با آقا جمشيده... ببينيد اين زن ها چقدر از ما سواستفاده مي كنند؟ تا
وقتي خونهء بابامونيم بايد آشپزي و بچه داري و اينها را ياد بگيريم و توسري
بخوريم، بعدش هم بدون مشورت زنمان مي دهند و زنمان هم مارا استثمار مي كند...
- خب مي گفتم... اسم اين جنبش سيبيليسم است و...
در اين حال با ورود خانم يكي از آنها بحث به زياد بودن گِل سبزي كشيده مي
شود! زن مي گويد: خدا سايهء شما مردها را از سر سبزي ها كم نكند!


سال 1882
راديو، موج
FM
، شبكهء پيام (صداي يك خانم)
بااعلام ساعت نه شب شما خانم هاي عزيز را در جريان آخرين اخبار رسيده قرار مي
دهم. به گزارش خبرگزاري بانوپرس دقايقي قبل سايهء آخرين نمونهء نادر از جنس
«مرد» از روي كرهء زمين محو شد! پس از پايان عمر اين آخرين بازمانده از شاخهء

زينتي مردها از اين پس نام اين موجودات را فقط در كتاب هاي تاريخ مي توان
پيدا كرد. ساعت 9 و 15 دقيقه با خبرهاي جديدي در خدمت شما خانم هاي عزيز
خواهم بود. دينگ دينگ!


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 16:4 توسط ::یلدا::


به نام حق

 هرگز فراموش نمی کنم

  سخنانی راکه از چشمان تو شنیدم

 می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند

 اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم

آن هنگام که می گفتند:

 «دوستت دارم»

 تو بزرگ بودی

 آنقدر بزرگ

 که رویاهای من در سرزمین خیال تو

 قاصدکی بیش نبود

 بزرگ بودی و دست نیافتنی

 و من می دانستم

 در دست نیافتنی ها

 عظمتی ست پرستیدنی..

 زندگی با تو خاطره ای برای من نبود

 خاطره های با تو تمام زندگی من بود...

 زیر نگاه پاییزی تو

 من چونان برگی افتادم

 و از آن روز

 زیر پای رهگذران خرد می شوم

هرگز


لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 15:1 توسط ::یلدا::


به نام حق

ز لیلی من شنیدم یا علی گفت

                               به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دارالجنون است

                               که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد

                               به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت

                               دعایی کرد او هم یا علی گفت

یقین پروردگار آفرینش

                               به موجودات عالم یا علی گفت

خمیر خاک آدم را سرشتند

                               چو بر می خاست آدم یا علی گفت

مسیحا هم دم ار اعجاز می زد

                               ز بس بیچاره مریم یا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمی شد

                               گمانم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده می شد

                              یقین آنجا علی هم یا علی گفت

یا علی


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 14:22 توسط ::یلدا::