به نام حق![]()
کاش باور داشتي که هميشه در قلب مني عاشقانه دوستت دارم
تا بي نهايت!
کاش باور داشتي که در جنگل هميشه سبز خاطراتم تک درخت يادت را هميشه جنگلبان خواهم بود
کاش باور داشتي که غم غصه هايم را مرحمي جزء تو التيام نخواهد بخشيد!
کاش باور داشتي که تک فانوس شبهاي بي ستاره ام هستي!
سلطان قلبم
بيا که ديگر زماني نمانده است براي باور دوباره زندگي
پس دستم را بگير
والتماس دستم را بپذير

به نام حق![]()

به نام حق![]()
با سکوتی سخت درگیرم
و می دانم ، اگر دیگر نیایی ،
در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم !
امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری
تو می آیی !
تو می آیی بهانه من ،
و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ،
جوانه می زند ،
لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ،
تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ،
تمام لحظه های بی تو بودن را ، تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ،
شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر ،
به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد !
تو می آیی بهانه من ،تو می آیی ،
و شوق دیدنت ، این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و
تنها به شوق تو ،
سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید.

به نام حق![]()
وقتی چشمان شب نگران تو بود
وقتی مهتاب در آغوش ستاره ها می گريست
وقتی کوچه در فضايی وهم آلود در سکوت گم شده بود
تو رفتی
و هيچ نگفتی که ما چقدر در پس واژه تنهائی،تنهائيم
تو و رفتی و هيچ نگفتی:
که باورمان چه بی پناه در پشت ديوار انتظار،غريبانه می شکند
تو رفتی اما ياد تو هر شب
با عطر شب بوها در تمام کوچه می پيچد
تو رفتی اما
تمام کوچه بوی تو را می دهد
و من تنها ماندم...
