تبليغاتX
تقصیر دلم نیست تصویر تو زیباست

به نام حق

 

کاش باور داشتي که هميشه در قلب مني عاشقانه دوستت دارم

تا بي نهايت!

کاش باور داشتي که در جنگل هميشه سبز خاطراتم تک درخت يادت را هميشه جنگلبان خواهم بود

کاش باور داشتي که غم غصه هايم را مرحمي جزء تو التيام نخواهد بخشيد!

کاش باور داشتي که تک فانوس شبهاي بي ستاره ام هستي!

سلطان قلبم

بيا که ديگر زماني نمانده است براي باور دوباره زندگي

پس دستم را بگير

والتماس دستم را بپذير


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:36 توسط ::یلدا::


به نام حق

من اسير عشق تو مجنون و شيدای تو ام
عاشق آنروی چون مهتاب زيبای تو ام

در خيالم نيست تصويری جز از سيمای تو
از دل و جان شيفته ايی آن قد و بالای تو ام

درسکوت و نيمه شب در خلوت و تنهايی ام
از فراقت سوزم و فانوس شب های تو ام

سوخته ام در شعله ايی حسرت چو شمع محفلت
با تن سوزان دايم محفل آرای تو ام

مرغ دل در خون طبيد و ليک هرگز دم نزد
چونکه من قوی وفا در موج دريای تو ام

دور ز آغوش تو در غربت سرای زندگی
من به رويا ها هميش غرق تماشای تو ام

بوده ام در خوابها اندر کنار تو هميش
هرچند ای نازنين تنهای تنهای تو ام

بر در و ديوار شهر عشق تو نام من است
من همان يک عاشق رسوای رسوای تو ام

از درون سينه خيزد روی لب اسرار دل
هر شب و هر روز من در فکر و سودای تو ام

دوست داشتم دارمت خواهم داشت تا روز مرگ
عاشق ديروز و هم امروز و فردای تو ام.


 


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:36 توسط ::یلدا::


به نام حق

با سکوتی سخت درگیرم

و می دانم ، اگر دیگر نیایی ،

در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم !

امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری

تو می آیی !

تو می آیی بهانه من ،

و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ،

جوانه می زند ،

لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ،

تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ،

تمام لحظه های بی تو بودن را ، تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ،

شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر ،

به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد !

تو می آیی بهانه من ،تو می آیی ،

و شوق دیدنت ، این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و

تنها به شوق تو ،

سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید.


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 9:54 توسط ::یلدا::


به نام حق

  وقتی چشمان شب نگران تو بود

  وقتی مهتاب در آغوش ستاره ها می گريست

  وقتی کوچه در فضايی وهم آلود در سکوت گم شده بود

  تو رفتی

  و هيچ نگفتی که ما چقدر در پس واژه تنهائی،تنهائيم

  تو  و رفتی و هيچ نگفتی:

  که باورمان چه بی پناه در پشت ديوار انتظار،غريبانه می شکند

  تو رفتی اما ياد تو هر شب

  با عطر شب بوها در تمام کوچه می پيچد

  تو رفتی اما

  تمام کوچه بوی تو را می دهد

  و من تنها ماندم...

 


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 16:21 توسط ::یلدا::