به نام حق![]()
با بهار، یک بار دیگر
بیا تا یک بار دیگر صدایت را بشنوم
بیا بر باله زیبا و سبک پرندگان دیر آشنا بیا...با چاچله ها
با یک سبد پر از گل سرخ در زیر سایه داربست در انتظارت هستم
بیا یک بار دیگر
بگذار یک بار دیگر صدای قلبت را بشنوم
بعد از بهار باز هم در انتظارت خواهم بود
بیا دستهایم را در دستهایت بگیر
بعد از غروب آفتاب باز هم من در انتظارت خواهم ماند
چشمهایم باز در حسرت نگاه تو همیشه در انتظار است
تو برایم همه صبحدم گردنبندی پر از گلهای کوچک یاس می آوردی و
بگردنم می آویختی، تو بنفشه های کوچک را در گیسوانم فرو می بردی
ترا مثل یک گلبرگ گل سرخ در زیر انبوه کاغذهای کتابم پنهان کرده ام
بیا هنوز قلبم برای تو می تپد
نمی خواهم همیشه کنارم باشی
فقط یک بار دیگر دنیایم را از عشقت لبریز کن
شاید آن لحظه ای که ترا برای آخرین بار ببینم قلبم برای همیشه از طپش
باز ماند و تن سرد در لفاف سپید همیشه خاموش پیچیده به مقصدی
سفر کنم که احساسم وجود نهالی را با گلبرگهای گلهای زرد بارور سازد
و در اینجا، عشق من هم به نهایت شکوه و عظمتش خواهد رسید
هنوز در حلاوت روزهای نخستین مانده ام
هنوز بوی عطر ترا حتی از دورهای دور احساس می کنم

به نام حق![]()
چه زود گذشت برای هم بودن و برای هم سوختن
چه زود گذشت بی قراری دیدارمان
چه زود دستانت از درخشش نوازش به تیرگی بی مهری عادت کرد و لبخند غبار سایه سردی از جلوه بودنت را نشانم داد
چه زود نشانه کوچه باغهای خاطره را فراموش کردی
چه زود قرارمان را آفت پژ مردگی زد
چه زود در بیشه تو آهوی سرگردان که به تو پناه آورده بود رانده شد
چه زود بی قرار تنهایی شدیم
و چه زود همراهیمان گذشت
چه زود گذشت بی قراری دیدارمان...
