به نام حق
چگونه فراموش کنم تو را ؟
که از خرابه های هرزگی به قصر سفید عشق هدایتم کردی و عاشقی بیقرار و یاری با وفا برای خویش ساختی .
چگونه فراموش کنم تو را؟
که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟
چگونه فراموش کنم تو را؟
که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و تمامی خاطرات مرده اند.
دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس....
دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظه ها تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند
دستت را به من بده فکرت را به من بده سرت را به روی شانه هایم بگذار و
بگذار عطر نفس هایت را میان هم قسمت کنیم.
عزيز راه دورم قربونت برم الهي
شاپرك سفيدم روزنه اميدم حالا که ما روز و روزگارمون یکی شد شبای مهتابی و شبای تارمون یکی شد
روزگار شبای تارش مال من شبای مهتابی و صبح سپیدش مال تو
عزیز راه دورم بی تو چه سوت و کورم .
عزیز راه دورم
حالا که عطر نفس هاتو برام ارزونی کردی با من نامهربون این همه مهربونی کردی هر چی که دارم مال تو باقی عمرم مال تو شعرای عاشقونم اگه نمردم مال تو
تو قمار زندگی هر چی که باختی پای من هر چی که بردم مال تو
بر بام دگر نشستی و زین بام گسستی برچین تو این بام و خدا همراهت حق حافظ آن کبوتر گمراهت
به تو یاد دادم عاشق شدن را و دلم می خواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را و عاقبت به من آموختی که منطق عشق را نمی شناسد
پیش ترها از خدا بی خبران می گفتند که عشق منطق را نمی شناسد لعنت بر آنها
دستت را از من بگیر سرت را از روی شانه هایم بردار عطر نفسهایت را از من دریغ کن و
بگذار با غم خویش تنها بمیرم.
|
+| نوشته شده توسط
یلدا در چهارشنبه چهاردهم دی 1384
|