تبليغاتX
تقصیر دلم نیست تصویر تو زیباست
تقصیر دلم نیست تصویر تو زیباست
 
نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم تیر 1388 توسط یلدا |

دیگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است
خدایان همه‌ی آسمان هایت
بر خاك افتاده اند

چون كودكی
بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
وغروری كودن از گریستن پرهیزت می دهد.

این است انسانی كه از خود ساخته ای
از انسانی كه من دوست می داشتم
كه من دوست می دارم.

می ترسی- به تو بگویم- تو از زندگی می ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.

به تاریكی نگاه می كنی
از وحشت می لرزی
ومرا در كنار خود
از یاد
می بری.

احمد شاملو

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 توسط یلدا |

 

                             

روزی که من ۲۱ ساله شدم...        

              

چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روزي که من آغاز شدم!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم فروردین 1388 توسط یلدا |

 

مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند ،

گدایی عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند

اما همین که مطمئن شدند، مردانگی را در کمال نامردی به جا می آورند ! ! !

          

دکتر علی شریعتی      

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم بهمن 1387 توسط یلدا |

داستان جالبیه! توصیه می کنم حتماْ بخونیدش :

 

ادیسون در سنین پیری پس از کشف چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتاً کاری از دست کسی برنمی آید و تمام تلاش مأموران فقط جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان ها است.

آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود.

پسر با خود اندیشید که احتمالاً پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند.

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش به سر می برد ناگهان پدر سرش را برگرداند و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت: پسر تو اینجایی می بینی چقدر زیباست!

رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟

حیرت آور است!

من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است!

وای! خدای من، خیلی زیباست!

کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت.

نظر تو چیه پسرم؟

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله صحبت می کنی؟ چطور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟

پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری برنمی اید. مأمورین هم تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد.

در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا فکر می کنیم. الان موقع این کار نیست. به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!

توماس آلوااد ادیسون سال بعد مجدداً در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود.آری او گرامافون را درست یکسال پس از آن واقعه اختراع نمود.

                                        

                                                               

شما هم همچین دیدگاهی در مورد اتفاقاتی که در زندگی واستون پیش میاد دارین؟؟؟؟؟

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 توسط یلدا |
درباره وبلاگ

بگذارید آنچه از دست رفتنی است از دست برود
yalda_web@yahoo.com
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
Blog Skin